تبليغاتX
دختر اسمانی
دختر اسمانی

سلام!!!

بازم می خوام حرف بزنم چون بهش احتیاج دارم!!!

نمی دونم دیشب داشتم با خودم فکر می کردم یه اتفاقایی اطرافم میوفته که احساس می کنم کسی منو از صمیم قلب دوست نداره غیره از خدا و خانواده!!!

اخه می دونید همه وقتی احتیاج به کمک دارن یاده من میوفتن!!! و از من کمک می خوان ولی وقتی من تو اوج غم و ناراحتیم کسی هست کمکم کنه؟؟؟؟!!!

بعضی مواقع اینقدر احساسه تنهایی می کنم که واقعا گریم می گیره!! گریه هااا اونم منی که عمراا الکی گریه کنم!! اما گریه واقعا راهه حل خوبیه واسه خالی شدن!

دوست دارم یه هفته برم توی یه کلبه وسطه جنگل تنهای تنهاا منو خدااا اونجاا اینقدر با خدا دردودل کنم و هر چی تو دلمه بهش بگم!!!اما حیف که نمی شه!!!

یا دوست دارم یکی پیدا شه که واقعا دل سوزم باشه بتونم هرچی تو دلمه بهش بگممم همه شووووووو بعد اونم راهنماییم کنه اونم درستش!!!

خب می دونید ادم همه چیزو به پدر مادرش که نمی تونه بگه!!

یه چیزی که تو وبلاگ نویسی دوست دارم اینه که یه دنیای مجازیه و ادم می تونه هر چی می خواد بگه واقعا بعضی مواقع به این حرف زددناا احتیاج پیدا می کنم!! مثله الان! البته بیشترش ساعته ۳ صبح بود اما خب ۳ صبح نمی شد بیام اینجااا

می دونید کلا ادمی هستم که دوست دارم کناره کسی که هستم اونو شادش کنم و از بودن با من لذت ببره بهش انرژی بدم!! با حرفهای بامزه بخندونمش!!! و کلا دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه دوست دارم دله همه رو به دست بیارم ولی می بینم این کارا اون قدرم فایده نداره!!! یعنی داره؟؟؟

مثله یه دستمال شدم که موقع نیاز همه دنبالشن ولی در مواقع دیگه کسی نگاش نمی کنه!!!!

حس های جورواجو تو دلمه ولی اخه به کی بگم به کی بگم که بدونه فکری و یا بدونه انتظاری بهم کمک کنه خدا که قربونش برم دیگه خسته شد از دستم از بس باهاش حرف زدم!

یه بار به این فکر کردم اگه من بمیرم چه اتفاقی میوفته!! کسی اصلا می فهمه؟؟؟ یا کسی هست از صمیم قلبش ناراحت شه!

توجه داشته باشین مشکلاتی که می گم ربطی به خانوادم نداره اونا خیلی خوبو مهربونن و واسم چیزی کم نمی ذارن ولی نمی خوام همش واسشون مشکل و ناراحتی بیارمممم

اصلا به نظرتون عشقه واقعی تو این دنیاا وجود داره؟؟ واقعا هست؟؟ واقعا هستن کسایی که جوونشونو واسه هم بدن؟؟ یا تو این دنیا علاقه فقط شده از رو ظاهر یا پوله طرف یا اینکه خوشگله یا نه؟؟؟ یه مدت الکی چت می کردم چون کنجکاو بودم ببینم چت چیه!!! واسم جالب بود ولی یه چیزیو فهمیدم انگار قیافه و ظاهر خیلی ملاک شده واسه همه .کسی به باطن توجهی نداره!!!! یه سوالی که همه ازم تو چتا می پرسیدن این بود که خوشگلی؟

اما الان دیگه با غریبهها چت نمی کنم  فقط با دوستام و کسایی که واقعا می شناسم اونم بعی هاشون!!!

من یه جوورایی این زندگی رو اگه مثله همه باشه دوست نداره دوست دارم تو این یه بار زندگی کردنم یه زندگی داشته باشم که واقعا لذت ببرم!!!یه زندگی جدید نه مثله همه

نمی دونم فقط من این جوریم که از این حسا دارم یا کسای دیگه هم هستن!

فقط دوست ندارم اون دستماله باشم

اصلا می دونید چیه من یه عشق می خوام یه عشقه واقعی اونم اول به خداااا

من تازه گیاا فهمیدم عشق چقدر ارزش داره و دنباله واقعیشمممم

عشق به خدارو که می دونم واقعیه ولی عشق به بنده خدا رو هم واقعیشو دوست دارمم نه واسه پول نه واسه قیافه بلکه واسه سیرت باطن و وجوده طرف که این روزااا اصلا پیداش نمی کنم هر چی می گردم

وای خیلی حرف دارم و ولم کنن تا شب می نویسم

نمی خوام حرفام رو دلم بمونه همین!!! اما کلی تلمبار شده رو دلم مثله یه گوله شدن!!!! خیلی چیزااتفاق  افتاده که اینا رو می گم! خیلی وقتا ناراحت شدم ولی اصلا ابرازش نکردم و این ناراحتی هم شده جزیی از اون گوله تو دلم

خدایا شرمندتم می دونم از من خسته شدی ولی خودت می بینی نو کمکم کن دیگه نذار این جوری باشم کمکم کن زندگی خووب و قشنگی داشته باشم منو مثله اون دستماله نکن باشه!!!؟ می دونم داری منو نگاه می کنی شایدم همه اینا یه حکمت باشه!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:12 توسط باران

وقتی...

وقتی که دیگر نبو من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت من به انتظاره امدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بداردمن اورا دوست داشتم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من اغاز شدم

و چه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن!

مثل تنها مردن!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:2 توسط باران|

ما همیشه آواهای بلند را می شنویم، پر رنگ ها را می بینیم، سخت ها را می خواهیم؛ نا آگاه ازینکه خوب ها آسان می آیند، بی رنگ می مانند و بی آوا می روند

عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری!
 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:24 توسط باران|

سلام دوستای گلم یه داستان کوتاه خوندم خیلی ناز بود شایدم خونده باشین ولی چون دوسش داشتم می ذارم اگه واسه بعضی ها تکراریه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »


 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:0 توسط باران|

سلام!!!

این اپ با بقیه اپام فرق داره خودمم خسته شدم از اینکه هی متن گذاشتم! گفتم شاید بتونم خودمو تخلیه کنم موقع ناراحتی یا داشتنه یه حسه بد!!!

این کارو از یه نفر یاد گرفتم البته نه یه نفر بلکه چند نفر!

تازه من تا به حال این جوری با شما دوستای گلم حرف نزدم.

می دونید چیه بعضی موقع ها یه حس هایی بهم دست می ده که نگران می شم نگرانه این که ایا این حسا واقعی هستن یا من توهم دارم!!!!

مثلا همین الان که یه دفعه تصمیم گرفتم اپ کنم احساسه پوچی دارم!!!!احساسه زیادی بودن!!!!

 

احساسه اینکه هیچی نیستم!!!برای خودم و توانایی هم ندارم!!!

شاید این احساس برای دور شدن از خدا باشه یا نکنه خدا منو رها کرده؟

یعنی می شه؟شایدم بشه چون من بنده ی اونقدر خوبی هم نیستم!

دوست دارم دردودل کنم البته تا دلتون بخواد با مامانم دردودل می کنم ولی نمی خوام همیشه اون سنگه صبوره من باشه خون که نکردخ مادره من شده!!! دوست دارم بدونم دیگران در مورده من چی فکر می کنن؟؟؟!!!!!

کلا حسابی قاطی شدم امشب

الان که نوشته هامو می خونم تعجب می کنم !!!!!

ببخشید که اینقدر سرتونو درد اوردم نمی دونستم چی کار کنم!!!!

حرف اخر:خدایا رهایم نکن

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:33 توسط باران|

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 14:1 توسط باران|

امیدوارم که عضو این گروه نباشید. یا اگه هستید هر چه زودتر از این گروه خارج بشید.

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي­کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود. اما خود نيز علت را نمي­دانست. روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي­زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي­کرد، صداي ترانه اي را شنيد.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي­شد. پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: 'چرا اينقدر شاد هستي؟'

آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش­مي­کنم تا همسر و بچه­ام را شاد کنم. ما خانه­اي حصيري تهيه کرده­ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضي و خوشحال هستم…'

پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد.

نخست وزير به پادشاه گفت : 'قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست!!! اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است.'

پادشاه با تعجب پرسيد: 'گروه 99 چيست؟؟؟'

نخست وزير جواب داد: 'اگر مي­خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست، بايد اين  کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!'

پادشاه بر اساس حرف­هاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در کيسه را ديد.

با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه­هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سکه­هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولي واقعاً 99 سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست. فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاق­ها و حتي حياط را زير و رو کرد. اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد. آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند. تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند. آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند. او فقط تا حد توان کار مي­کرد.

پادشاه نمي­دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: 'قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 درآمد.

اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما راضي نيستند.

طمع همچون اب شوری است که هرچه بیشتر خورده شود تشنگی را افزون می کند(گوته)

وقتی از پول یا چیزهای با ارزش خود می گذرید در درون خویش احساس رضایت می کنید این کار دیو از و طمع را نابود می سازد(ریچارد فوستر)

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:56 توسط باران|

خیانت مطبوع!!!!

جک و دوستش باب تصمیم می گیرند برای تعطیلات به اسکی بروند. رخت و لباس و وسایلشان را بار ماشین جک می کنندو به سوی پیست اسکی راه میفتن.

بعد از دو سه ساعت توفان شدیدی جاده رو در بر می گیره. چراغ خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب همان جا بمونند تا توفان اروم بشهو بتونند به راهشون ادامه بدند.

وقتی ندیکتر شدند فهمیدند ان خانه در واقع کاخی است زیبا دارای اسطبلی پر از اسبو طویله ای پر از گاو گوسفند .

زن زیبایی در رو باز می کنه مردان که محو زیبایی زن صاحب خانه شدند توضیح می دهند که چطور در توفان گیر کردند و اگر خانوم خانه بپذیرد شب را انجا بمانند تا صبح با خوب شدن هوا به راهشان ادامه دهند

زن جذاب با صدایی دل نشین گفت:همان طور که می بینید من در این کاخ بزرگ تنها هستم اما مساله این است من به تازگی بیوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه پراکنی را شروع می کنند

جک پاسخ داد نگران نباشید برای اینکه چنین مسائلی پیش نیاید ما می تونیم در اسطبل بخوابیم سحرگاهم اگه هوا خوب شد بدون بلند کردن شما به راهمون ادامه می دیم.

زن صاحب خانه می پذیره و اون دو مرد به اسطبل می روندو شب را به صبح می رسانند و صبح چون هوا خوب شد راه افتادند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حدود نه ماهه بعد جک نامه ای از یه دادگاه دریافت می کند در اغاز نمی توانست ادرسه نامه رو به یاد بیاره اما پس از کمی فشار به حافظه اش به یاد می اورد که نامه در مورد همان زن جذابی است که ان شب زمستانی در اسطبلش به او و دوستش جا داد.

پس از خواندن نامه با سر گردانی و شگفت زده به سوی دوستش باب رفتو پرسید باب یادت می یاداون شب زمستانی که در راهه پیست اسکی گرفتاره توفان شدیم و به خانه ان زن زیبا و تنها رفتیم؟؟؟؟

باب پاسخ داد بله

جک گفت: یادته ما در اسطبل و در میان بو وپشگل اسب و قاطر خوابیدیم؟تا پشت سر زن صاحب خانه حرف و حدیثی در نیاید؟

باب این بار با صدایی لرزان تر پاسخ داد اره یادمه

جک پرسید ایا ممکنهشما نیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشی؟؟و تصادفی سری به ان زن زده باشی؟

باب سر به زیر انداخت و پاسخ داد: من .......... بله .......... من!!!!!!!!!

جک که حالا به همه چیز پی برده بود پرسید:باب پس تو تو اون ... حال و هواو عشق و حال خودت خوت را جک معرفی کردی؟؟!!!! تا من بهترین دوستت را .........

جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست ادامه دهد......باب که از شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت:جک من.... می تونم توضیح بدم ....ما کله مون گرم بود و من می خواستم......فقط..... حالا مگه چی شده؟؟؟.

.

.

.

.

.

جک احضاریه دادگاه را نشان دادو گفت:اون زن طفلک به تازگی مرده!و همه چیزش را برای من به ارث گذاشته!!

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:26 توسط باران|


زن و مرد جواني براي كسب آرامش، نزد شيوانا آمدند. آنها به شدت مضطرب و افسرده بودند و از شيوانا مي‌خواستند تا به آنها روشي براي بي خيالي و آسودگي ذهن بياموزد. شيوانا دستش را به سوي آنها دراز كرد و گفت :« نگراني خود را كف دست من بگذاريد تا شما را از آنها رها سازم. زن با لكنت گفت: «اما استاد، نگراني ما قابل گذاشتن در دستان شما نيست. چيزي در درون ماست و ما نمي‌توانيم آن را مثل يك تكه سنگ، در دستان شما بگذاريم.» شيوانا تبسمي كرد و گفت: «چيزي را كه مي‌دانيد وجود ندارد چرا در درونتان زنده مي‌كنيد و خود را عذاب مي‌دهيد؟»
مرد شرمنده گفت: «استاد، ما در گذشته رنج‌هاي فراواني كشيده‌ايم كه ما را اذيت مي‌كنند.»
شيوانا چرخي زد و به اطراف نگاهي كرد و به مرد گفت: «گذشته را به من بياموز تا شما را از آن رهايي بخشم.» مرد با حيرت گفت: «اما استاد گذشته براي لحظه‌اي اتفاق افتاده و براي هميشه رفته است و هر كاري هم بكنيم برنمي‌گردد.» شيوانا گفت:« يعني تو براي چيزي كه تمام شده و از دست رفته ناراحتي؟» زن و مرد ناراحت شدند و گفتند: «يعني چه استاد؟ ما براي آرامش نزد شما آمده‌ايم و شما همه نگراني‌هاي ما را مسخره مي‌كنيد.»
شيوانا كاغذي را جلوي زن و مرد گذاشت و گفت: بزرگترين نگراني‌هاي خود را روي اين كاغذ بنويسيد و به من بدهيد. مرد و زن جوان باحوصله و وسواس چندين صفحه كاغذ را نوشتند و به شيوانا دادند. شيوانا آتشي درست كرد و كاغذها را در آتش سوزاند و سپس رو كرد به زن و مرد جوان و گفت: «تمام شد! الان مي‌توانيد آرام باشيد.»
مرد و زن جوان باحيرت گفتند:«شما حتي آنها را نخوانديد! آنها حرف‌هاي گران‌قيمت و باارزشي بودند. در واقع به دليل ارزشمندي اين خاطرات و از دست دادن آنها بود كه ما مضطرب شده‌ايم.» شيوانا سري تكان داد و از يكي از شاگردان مدرسه خواست تا گران‌قيمت‌ترين كاغذ را براي زن و مرد جوان بياورند. سپس آن كاغذ را به آنها داد و گفت: «قيمت اين كاغذ بسيار زياد است حرف‌هاي عذاب‌دهنده ولي ارزشمند خود را روي اينها بنويسيد! اما بدانيد كه من بلافاصله اين كاغذ گرانبها را هم مي‌سوزانم. اين تنها روش خلاصي از خاطرات نگران‌كننده گذشته است براي راحت‌بودن بايد ذهن خود را از حمل افكار و خاطرات رها سازيد و زندگي خود را از نشانه‌هاي ذهني گذشته پاك كنيد. فقط ذهن آزاد است كه مي‌تواند آرام باشد. ذهن آزاد ارزشش خيلي بيشتر از خاطرات طلايي است

 

www.hamtaraneh.com

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:41 توسط باران|

Best Moments Of Life


To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا ایمیل داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینید دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و
بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:17 توسط باران|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت